خواب دیدم در یک مجلس خواستگاری هستم. خیلی سعی کردم که با براندازیِ نرمِ افرادِ حاضر بفهمم خواستگار کیست اما هیچکدام از حاضرین شبیه خواستگارها نبودند. یواشکی به یک آقایی که کنارم بود و شبیه خواستگارها نبود گفتم:«ببخشید الان کی اومده خواستگاری؟»
طرف نگاهی به من انداخت و هارهار زیر خنده. زیرلب گفتم:«هرهرهر! هندونه!»
خندهاش را خورد و گفت:«واقعاً تو این دوره زمونه خوبه که آدم یه داماد شوخ داشته باشه.» و توی گوشم گفت: «زیر بغلت دون دونه!»
گفتم: «واقعا؟!» و سعی کردم زیر بغلم را ببینم که دوباره هارهار زد زیر خنده و گفت: «آیکیو! جواب هندونه تو دادم.»
و شروع کرد به پوست گرفتن یک پرتقال و ادامه داد: «خب حالا داماد ما شغلش چیه؟»
سؤال خوبی بود که به نظرم همه خواستگارها باید برای آن در چنین مجلسی جواب خوبی داشته باشند. من هم منتظر بودم خواستگار جواب بدهد که دیدم همه حضار چشمشان به دهان من است. تازه فهمیدم خواستگار منم. کمی تته پته کردم و گفتم: «خواب میبینم.»
آن آقا که به نظر میامد پدر عروس بود دوباره هارهار زد زیرخنده و بعد ناگهان جدی شد و گفت: «شغلتون چیه آقا؟»
گفتم: «به جان عزیزتون خواب میبینم.»
پرتقالش را انداخت توی میوهخوری و دست من را گرفت و کشانکشان با خودش کشید و گفت: «من میخوام با داماد آیندهام یه چند لحظه خصوصی حرف بزنم»
چند لحظه بعد توی اتاق خواب بودیم. با ترس گفتم: «ایشالله قسمت بشه با دخترتون بیام تو اتاق خواب.»
گفت: «خفه شو زر زر نکن. ببین من اعصاب ندارم شغل مغلت چیه؟»
گفتم: «به خدا من فقط خواب میبینم. اومدم داماد شما بشم بلکه یه شغل درست حسابی برام دست و پا کنید.»
از عصبانیت کبود شد. گفتم: «آخه الان رسمه. این روزها همه مقامات واسه داماداشون کار پیدا میکنن. شما چطور؟»
داد زد: «همه مقامات بیب خوردن با تو. بیییییییییییب تو بییییییب مقامات و تو و بیب»
از اینکه در خوابم روی حرفهای بیتربیتی بیب گذاشته میشود تحت تأثیر قرار گرفتم. در این لحظه آقای پدر عروس به اذن خدا تبدیل به آقای حسن شماعی زاده شد و خواند: «شاه میاد با لشکرش، شاهزادهها دور و برش، واسه پسر کوچیکترش آیا بدم آیا ندم...»
گفتم: «میخوای بدی میخوای نده. من زن نمیخوام شغل میخوام میفهمی؟ معاونت وزیر خوب چی داری حسن؟»
تا گفتم حسن، حسن شماعیزاده به اذن خدا تبدیل به حسن روحانی شد و گفت: «یه معاونت وزیر دارم تا دیروز مال داماد خودم بود الان استعفا داده مال تو.»
گفتم: «دمت گرم. نمیشه داماد نشم ولی معاون وزیر بشم؟»
لپم را کند و به سالومه تبدیل شد و گفت: «بیب خوردی! اینجا همه چی در همه.»
گفتم: «عه؟ پس من با اجازتون یه دور میزنم بر میگردم.»
و شروع کردم به دور زدن. احتمالاً زیادی دور زده بودم چون صبح درحالی که پتو دورم پیچیده بود و داشتم چک میکردم که آیا زیر بغلم دون دون هست یا نه توی حمام از خواب بیدار شدم.